تبليغاتX
 تنها عاشق تنها

گفتم...

گفتم دوستم داري... گفت:چي؟/گفتم دوستم داري... گفت:نمي شنوم/داد زدم دوستم داري... گفت:نمي شنوم؟ ..........آروم گفتم:دوستت دارم... گفت:من هم همين طور.

 


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 3:9 موضوع | لینک ثابت


اگه دستات مال من بود

لحظه‌هارو با تو بودن
در نگاه
تو شكفتن


حس عشق رو در تو ديدن
مثل روياي تو خوابه

با تو رفتن
با تو موندن
مثل قصه تورو خوندن

تا هميشه تورو خواستن
مثل تشنگي آبه

اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم

اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم

اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم

اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم

بي تو اما سرسپردن
بي تو و عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن
بي تو خوب من محاله

بي تو حتي زنده بوندن
بي هدف نفس كشيدن

تا ابد تورو نديدن
واسه من رنج و عذابه

توي آسمون عشقم
غير تو پرنده‌اي نيست

روي خاموشي لبهام
جز تو اسم ديگه‌اي نيست

توي قلب من عزيزم
هيچ كسي جايي نداره

دل عاشقم بجز تو
هيچ كسي رو دوست نداره

 

اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم

اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم

اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم

اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم




 

نوشته شده توسط در دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 3:11 موضوع | لینک ثابت


هستی من

از من اي هستي من دور مشو
مي من مستي من دور مشو

رشته عمر مني جان مني
عشق من دين من ايمان مني

تار و پود دل بيمار توئي
خواب و بيداري و پندار توئي

گرچه همچون خم مي در جوشم

خون دل مي خورم و خاموشم

 

 


 

نوشته شده توسط در دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 1:34 موضوع | لینک ثابت


عشق پاک یه دختر 8 ساله

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره

برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و

آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده

بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید

که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را

درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه

رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی

داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود.

دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد،

بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟

دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته

بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم

می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی

مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من

است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک

پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی

زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه

برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت

را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او

از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات

پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی

چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار.


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت


بهم بگو

فکر من همراه تو

فکر تو همراه کیه؟

چشمای اشک آلود تو باز خیره به راه کیه؟

بگو کدوم رویای دور

آشفته حالت میکنه

بهم بگو چشمای کی قرق خیالت میکنه؟


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 23:39 موضوع | لینک ثابت


یادت میاد؟

دیگه فایده ای نداره نگو عاشقی و دل تنگ

مثل اون وقتهای تو منم شدم یه تیکه سنگ

این افتخار بود واسه من بزارمت روی سرم

عکستو بوسه بزنم لای گلهای دفترم

یادت میاد بهت میگفتم فقط بمونی کافیه

خندیدیو گفتی برو خیالتم اضافیه

دنیا چه قدر کوچیک شده

یاد ما هم میوفتی

در حد من تو نیستی

این جمله رو تو گفتی


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


بهش بگین

بهش بگین بی خبرم...

بپرسین عشقمون چی شد...

چشم سیاش...

طرز نگاش...

حجب و حیاش...

ماله کی شد...


 

نوشته شده توسط در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت


تقویم عشق

کاش

قلبم درد تنهایی نداشت

سینه ام هرگز پریشانی نداشت

کاش

برگهای آخر تقویم عشق

حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش

می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیمود و قربانی نداشت


 

نوشته شده توسط در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 3:46 موضوع | لینک ثابت


نامه دلتنگی

 

سلام ...

خوبی؟

می دونی امروز صبح چی پیدا کردم؟

یه نامه ...

یه نامه توی قفسه ی سینه ی خودم ...

روی پاکتش نوشته شده بود:

«از طرف دل تنگت»


 

نوشته شده توسط در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 3:38 موضوع | لینک ثابت


شکلات

با يک شکلات شروع شد. من يک شکلات گذاشتم توي دستش. او يک شکلات گذاشت توي دستم.

 من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم، سرش را بالا کرد. ديد که مرا مي شناسد. خنديدم، گفت: « دوستيم؟» گفتم: « دوست دوست »

 گفت: « تا کجا؟» گفتم:« دوستي که تا ندارد.» گفت:« تا مرگ» خنديديم و گفتم:« من که گفتم تا ندارد »گفت:«باشد تا پس از مرگ »گفتم:« نه نه نه تا ندارد» گفت:« قبول تا آنجا که همه دوباره زنده مي شوند يعني زندگي پس از مرگ با زهم باهم دوستيم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشد من و تو با  هم دوستيم» خنديدم گفتم:« تو برايش تا هرکجا که دلت مي خواهد يک تا بگذار. اصلاً يک تابکش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلاً تا نمي گذارم.»

 نگاهم کرد . نگاهش کردم باور نمي کرد مي دانستم، او مي خواست حتماً دوستي ما تا داشته باشد. دوستي بدون تا را نمي فهمد .

گفت:« بيا براي دوستي مان يک نشانه بگذاريم،»  گفتم:« باشد تو بگذار» گفت:« شکلات، هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يي مال من باشد؟» گفتم:« باشد .»هر بار يک شکلات مي گذاشتيم توي دستش او هم يک شکلات توي دست من.

باز همديگر  را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز ميگردم و مي گذاشتم توي دهانم و تندتند آن رامي مکيدم. مي گفت شکمو! تو دوست شکمويي هستي و شکلاتش را مي گذاشت توي يک صندو ق کوچولوي قشنگ.
مي گفتم:« بخورش» مي گفت:« تمام مي شود مي خوام تمام نشود . براي هميشه بماند.»صندوقش پر ازشکلات شده بود. هيچ کدامش را نمي خورد من همه اش را خورده بود. گفتم:« اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها آن وقت چه کار مي کني؟» گفت:« مواظب شان هستم»  مي گفت: «مي خواهم نگه شان دارم تا موقعي که هستيم» و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم:« نه نه تا ندارد دوستي که تا ندارد .»

يک سال، دو سال، چهارسال ، هفت سال، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است من بزرگ شده ام من همه شکلات ها را خورده ام او همه شکلات ها رانگه داشته است .

او آمده است امشب تا خداحافظي کند. مي خواهد برود برود آن دور دورها مي گويد مي روم اما زود بر ميگردم من مي دانم مي رود و برنمي گردد .

يادش رفت شکلات را به من بدهد من يادم نرفت يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم : اين براي خوردن يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش: اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلات هايش.

 هر دو را خورد خنديدم مي دانستم دوستي من تا ندارد مي دانستم دوستي او تا دارد مثل هميشه خوب شد همه شکلات هايم را خوردم اما او هيچ کدامشان را نخورد حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟!


 

نوشته شده توسط در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت